عشـــــــــــــــــــق

آآآآآآآآآآی دل ِ تنهــــــــا【❤】 که جـــــا موندی با تــــــــــوام!!! هـــر جـــایی،جــــای مونــــدن نــیست... اینـــــــــــو بفهــــــــــــــــــم!

منوي اصلي

آرشيو موضوعي

آرشيو مطالب

لينکستان

ساعت

امکانات


نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)

<-PollName->

<-PollItems->

خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 11
بازدید دیروز : 9
بازدید هفته : 35
بازدید ماه : 242
بازدید کل : 35690
تعداد مطالب : 80
تعداد نظرات : 13
تعداد آنلاین : 1


پست ثابت

به وبلاگم خوش اومدین امیدوارم از مطالب لذت ببرین

خوشحال میشم نظراتتون رو در مورد وبلاگ بگید

کسانی که میخوان از اپ شدن وبلاگ با خبر باشن ایمیلشون رو در خبرنامه وارد کنن

نظر یادتون نره ه ه ه ه

              

دوستان عزیزم ، میتونید در یاهو هم با من در ارتباط باشید  

   

 

آی تی باکس
نويسنده: تاريخ: برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

چی بگم عنوان نداره

نظر سنجی شرکت کنید

دوست داشتید برگردید به بچگی یا نه 

 

بچه که بودیم  چه دل های  بزرگی داشتیم
اکنون که بزرگیم چه دلتنگیم
کاش دلهامون به بزرگی بچگی بود

کاش همان کودکی بودیم که حرفهایش
را از نگاهش می توان خواند

کاش برای حرف زدن
نیازی به صحبت کردن نداشتیم

کاش برای حرف زدن فقط نگاه کافی بود
کاش قلبها در چهره بود

اما اکنون اگر فریاد هم بزنیم کسی نمی فهمد
و دل خوش کرده ایم که سکوت کرده ایم

دنیا را ببین…
بچه بودیم  از آسمان باران می آمد
بزرگ شده ایم از چشمهایمان می آید!

بچه بودیم همه چشمای خیسمون رو میدیدن
بزرگ شدیم هیچکی نمیبینه

بچه بودیم تو جمع گریه می کردیم
بزرگ شدیم تو خلوت

بچه بودیم راحت دلمون نمی شکست
بزرگ شدیم خیلی آسون دلمون می شکنه

بچه بودیم همه رو ۱۰ تا دوست داشتیم
بزرگ که شدیم بعضی ها رو هیچی
بعضی هارو کم و بعضی ها رو بی نهایت دوست داریم

بچه که بودیم قضاوت نمی کردیم و همه یکسان بودن
بزرگ که شدیم قضاوتهای درست و غلط باعث شد که
اندازه دوست داشتنمون تغییر کنه

کاش هنوزم همه رو
به اندازه همون بچگی ۱۰ تا دوست داشتیم

بچه که بودیم اگه با کسی
دعوا میکردیم ۱ ساعت بعد از یادمون میرفت

بزرگ که شدیم گاهی دعواهامون سالها تو یادمون مونده و آشتی نمی کنیم

بچه که بودیم گاهی با یه تیکه نخ سرگرم می شدیم
بزرگ که شدیم حتی ۱۰۰ تا کلاف نخم سرگرممون نمیکنه

بچه که بودیم بزرگترین آرزومون داشتن کوچکترین چیز بود
بزرگ که شدیم کوچکترین آرزومون داشتن بزرگترین چیزه

بچه که بودیم آرزومون بزرگ شدن بود
بزرگ که
شدیم حسرت برگشتن به بچگی رو داریم

بچه که بودیم تو بازیهامون همش ادای بزرگ ترها رو در می آوردیم
بزرگ که شدیم همش تو خیالمون بر میگردیم به بچگی

بچه بودیم درد دل ها را به هزار ناله می گفتیم همه می فهمیدند
بزرگ شده ایم درد دل را به صد زبان به کسی می گوییم… هیچ کس نمی فهمد

بچه بودیم
دوستیامون تا نداشت
بزرگ که شدیم همه دوستیامون تا داره

بچه که بودیم بچه بودیم
بزرگ که شدیم بزرگ که نشدیم هیچ؛ دیگه همون بچه هم نیستیم

آی تی باکس
نويسنده: mostafa تاريخ: برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

سری 3

 

 

 

 

سری سوم عکسها

آی تی باکس
ادامه مطلب
نويسنده: mostafa تاريخ: برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

سری 2

 

 

 

سری دوم عکسها

آی تی باکس
ادامه مطلب
نويسنده: mostafa تاريخ: برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

سری 1

آی تی باکس
ادامه مطلب
نويسنده: mostafa تاريخ: برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

سیندرلا ایرانی

یکی بود ، دو تا نبود ، زیر گنبد کبود که شایدم کبود نبود و آبی
بود ، یه دختر خوشگل بی پدر مادر زندگی می کرد. اسم این
دختر خوشگله سیندرلا بود که بلا نسبت دخترای امروزی، روم به
دیوار روم به دیوار ، گلاب به روتون خیلی خوشگل بود .
سیندرلا با نامادریش که اسمش صغرا خانم بود و ۲ تا خواهر
ناتنیاش که اسمشون زری و پری بود زندمی کرد . بیچاره
سیندرلا از صبح که از خواب پا می شد باید کار می کرد تا آخر
شب . آخه صغرا خانم خیلی ظالم بود . همش می گفت
سیندرلا پارکت ها رو طی کشیدی؟ سیندرلا لوور دراپه ها رو گرد
گیری کردی؟ سیندرلا میلک شیک توت فرنگیه منو آماده کردی ؟

سیندرلا هم تو دلش می گفت : ای بترکی ، ذلیل مرده ی گامبو
، کارد بخوره به اون شکمت که ۲ متر تو آفسایده ، و بلند می
گفت : بعله مامی صغی ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه
الهی بمیرم برای این دختر خوشگله که بدبختیهاش یکی دو تا
نبود . . القصه ، یه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود
و خوشی زیر دلش زده بود ، خر شد و تصمیم گرفت که ازدواج
کنه .

رفت پیش مامانش و گفت مامان جونم .. مامانش : بعله
پسر دلبندم  شاهزاده : من زن می خوام .. مامانش : تو
غلط می کنی پسره ی گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ دیگه
زن گرفتنت چیه؟ شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پیر
پسر می شم ، دارم مثل غنچه ی گل پرپر می شم ..مامانش
در حالی که اشکش سرازیر شده بود گفت : باشه قند عسلم ،
شیر و شکرم ، پسر گلم ، می خوای با کی مزدوج شی؟ .
شاهزاده : هنوز نمی دونم ولی می دونم که از بی زنی دارم
می میرم  مامانش : من از فردا سراغ می گیرم تا یه دختر
نجیب و آفتاب مهتاب ندیده و خوشگل مثل خودم برات پیدا کنم .

خلاصه شاهزاده دیگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود
تا مامانش یه دختر با کمالات و تحصیل کرده و امروزی براش گیر
بیاره. یه روز مامانش گفت : کوچولوی عزیز مامان ، من تمام
دخترای شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت
اومد بگو تا با پس گردنی برات بگیرمش ، شاهزاده گفت : چرا با
پس گردنی؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمی فهمی ، برای اینکه
مهریه بهش ندی، پس آخه تو کی می خوای آدم بشی ؟ روز
مهمونی فرا رسید ، سیندرلا و زری و پری هم دعوت شده
بودند .

زری و پری هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ،
شده بودند مثل ۲ تا بچه میمون ، اما سیندرلا ، وای چی بگم
براتون شده بود یه تیکه ماه ، اصلا ماه کیلویی چنده ، شده بود
ونوس شایدم ( مگه من فضولم ، اصلا به ما چه شبیه چی
شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سیندرلا رو با
خودش نبرد ، سیندرلا کنار شومینه نشست و قهوه ی تلخ
نوشید و آه کشید و اشک ریخت . یهو دید یه فرشته ی تپل مپل
با ۲ تا بال لنگه به لنگه ، با یه دماغ سلطنتی و چشمای لوچ
جلوی روش ظاهر شد .سیندرلا گفت : سلام. فرشته :
گیریم علیک .

حالا آبغوره می گیری واسه من ؟  سیندرلا :
نه واسه خودم می گیرم .فرشته : بیجا می کنی ، پاشو
ببینم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن
  سیندرلا : آرزو می کنم که به مهمونیه شاهزاده برم
فرشته : خوب برو ، به درک ، کی جلوی راهتو گرفته دختره ی
پررو ؟ راه بازه جاده درازه.. سیندرلا : چشم میرم ،
خداحافظ  فرشته : خداحافظ . سیندرلا پا شد ، می
خواست راه بیفته . زنگ زد به آژانس ، ولی آژانس ماشین
نداشت .

زنگ زد به تای تلفنی ولی اونجا هم ماشین نبود .
زنگ زد پیک موتوری گفت : آقا موتور دارید؟ یارو گفت : نه نداریم.
سیندرلا نا امید گوشی رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هی
میبرو برو ، آخه من چه جوری برم؟ فرشته گفت : ای به
خشکی شانس ، یه امشب می خواستم استراحت کنم که نشد
، پاشوبیا ببینم چه مرگته !!!! بلاخره یه خاکی تو سرمون می
ریزیم . با هم رفتند تو انباری ، اونجا یدونه کدو حلوایی بود ،
فرشته گفت بیا سوار این شو برو ، سیندرلا گفت : این بی
کلاسه ، من آبروم می ره اگه سوار این بشم . فرشته گفت :
خوب پس بیا سوار من شو !!! سیندرلا گفت : یه آناناس
اونجاست فرشته جون ، به دردت می خوره؟ . فرشته : بعله
می خوره ..سیندرلا : پس مبارکه انشاالله . خلاصه فرشته
چوب جادوگریش و رو هوا چرخوند و کوبید فرق سر آناناس و
گفت : یالا یالا تبدیل شو به پرشیا.

بیچاره آناناس که ضربه مغزی
شده بود از ترسش تبدیل شد به یه پرشیای نقره ای. فرشته به
سیندرلا گفت : رانندبلدی؟ گواهینامه داری؟. سیندرلا :
نه ندارم .. فرشته : بمیری تو ، چرا نداری؟.. سیندرلا :
شهرک آزمایش شلوغ بود نرفتم امتحان بدم فرشته : ای
خاک بر اون سرت ، حالا مجبورم برات راننده استخدام کنم.
فرشته با عصاش زد تو کله ی یه سوسک بدبخت که رو دیوار
نشسته بودو داشت با افسوس به پرشیا نگاه می کرد .
سوسکه تبدیل شد به یه پسر بدقیافه ، مثل پسرای امروزی .
سیندرلا گفت : من با این ته دیگ سوخته جایی
نمیرم..فرشته : چرا نمیری؟.. سیندرلا : آبروم می ره.
فرشته : همینه که هست ، نمی تونم که رت باتلر رو برات
بیارم . سیندرلا : پس حداقل به این گاگول بگو یه ژل به
موهاش بزنه . خلاصه گاگول ژل زد به موهاش و با هر بدبختی
بود حرکت کردند سمت خونه ی پادشاه. وقتی رسیدند اونجا
دیدیند وای چه خبره !!!!! شا اومده بود اونجا داشت آواز می
خوند ، جنیفر لوپز داشت مخ پدر پادشاه رو تیلیت می کرد . زری
و پری هم جوگیر شده بودند و داشتند تکنو می زدند . صغرا خانم
هم داشت رو مخ اصغر آقا بقال راه می رفت (آخه بی چاره صغرا
خانم از بی شوهری کپک زده بود ) خلاصه تو این هاگیر واگیر
شاهزاده چشمش به سیندرلا افتاد و یه دل نه صد دل عاشقش
شد .

سیندرلا هم که دید تنور داغه چسبوند و با عشوه به
شاهزاده نگاه کرد و با ناز و ادا اطوار گفت : شاهزاده ی ملوسم
منو می گیری ؟. شاهزاده : اول بگو شماره پات چنده ؟..
سیندرلا : ۳۷ . شاهزاده در حالی که چشماش از خوشحالی
برق می زد گفت : آره می گیرمت ، من همیشه آرزو داشتم
شماره ی پای زنم ۳۷ باشه. خلاصه عزیزان من شاهزاده
سیندرلا رو در آغوش کشید و به مهمونا گفت : ای ملت همیشه
آن لاین ، من و سیندرلا می خواهیم با هم ازدواج کنیم ، به هیچ
خری هم ربط نداره . همه گفتند مبارکه

همه گفتند مبارکه و بعد هم یک صدا
خوندند : گل به سر عروس یالا  داماد و ببوس یالا  سیندرلا
هم در کمال وقاحت شاهزاده رو بوسید و قند تو دلش آب شد
( بعد هم مرض قند گرفت و سالها بعد سکته کرد و مرد) سپس
با هم ازدواج کردند و سالهای سال به کوریه چشم زری و پری و
صغرا خانم ، به خوبی و خوشی در کنار هم زندکردند و
شونصد تا بچه به دنیا آوردند

 

 

 

 

 

منبع bahar love

آی تی باکس
نويسنده: mostafa تاريخ: برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

جالب

منبع bahar love

 

پدر پای تلفن:

دخترم! پسوورد این لبتابت چیه بابا؟

دختر:کــی؟؟ لبتابِ من؟؟ واسه چــــی؟ ...

پدر : لبتابِ خودت دیگه!

این کامپیوتر روشن نمیشه؛ باید برم اینترنت خیلی ضروریه.پسووردو بگوو! ...

دختر: خب آخه...مگه لبتابِ داداش نیست؟خب اونو بردار بابا!

پدر:مگه با تو نیستم میگم پسووردتو بده؟

دختر: آخه.....

پدر: زووووووووود!

دختر:چیزه...ممممم..تک تک میگم راحت بنویسی!

k a m i , d o o s e t d a r a m

پدر:این چیه؟؟؟؟؟

هااااااان؟

پدر...کره ..!

تو جرات داری پاتو بزار تو خونه

 

 

 

 

آی تی باکس
نويسنده: mostafa تاريخ: برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

رازهای عشق

 

 

 

 

 

    اینارو بخون نخونی ضرر کردی     

آی تی باکس
ادامه مطلب
نويسنده: mostafa تاريخ: برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

عشـــisـــloveــــــــق یعنــــــی 2

آی تی باکس
ادامه مطلب
نويسنده: mostafa تاريخ: برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

تجربه

  تجربه کردم تو موقعیت هایی که پر از استرسی و با خودت فکر میکنی

حتما باید یه کاری بکنی بهترین کار اینه که بشینی سرجات چندتا نفس

ریلکس بکشی و هیچ کاری نکنی.چون تو این مواقع آدم احمقانه ترین

تصمیم ها رو میگیره.

تاکید میکنم هیچ کاری. حتی نباید از سر جات پاشی.

اینجوری آخرش خیلی قشنگ تموم میشه.

باور کن.

آی تی باکس
نويسنده: mostafa تاريخ: برچسب:, موضوع: <-PostCategory-> لينک به اين مطلب

درباره وبلاگ

$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$ $$_________________________$$ $$_______$$$$$$$$$$________$$ $$_________$$$$$$__________$$ $$_________$$$$$$__________$$ $$_________$$$$$$__________$$ $$_________$$$$$$__________$$ $$_________$$$$$$__________$$ $$_________$$$$$$__________$$ $$_________$$$$$$__________$$ $$_________$$$$$$__________$$ $$_________$$$$$$__________$$ $$_______$$$$$$$$$$________$$ $$_________________________$$ $$_________________________$$ $$____$$$$$_______$$$$$____$$ $$__$$$$$$$$$___$$$$$$$$$__$$ $$_$$$$$$$$$$$_$$$$$$$$$$$_$$ $$_$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$_$$ $$__$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$__$$ $$____$$$$$$$$$$$$$$$$$____$$ $$______$$$$$$$$$$$$$______$$ $$________$$$$$$$$$________$$ $$_________$$$$$$$_________$$ $$__________$$$$$__________$$ $$___________$$$___________$$ $$____________$____________$$ $$_________________________$$ $$_________________________$$ $$_$$$$$$$$$_____$$$$$$$$$_$$ $$___$$$$$_________$$$$$___$$ $$___$$$$$_________$$$$$___$$ $$___$$$$$_________$$$$$___$$ $$___$$$$$_________$$$$$___$$ $$___$$$$$_________$$$$$___$$ $$___$$$$$_________$$$$$___$$ $$___$$$$$_________$$$$$___$$ $$___$$$$$$_______$$$$$$___$$ $$____$$$$$$_____$$$$$$____$$ $$______$$$$$$$$$$$$$______$$ $$________$$$$$$$$$________$$ $$_________________________$$ $$_________________________$$ $$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$$

نويسندگان

لينکهاي روزانه

جستجوي مطالب

طراح قالب

اینم از ادرس اگه خواستی لینک کن تا بلاینکمت====> eshgham_kojast.LoxBlog.Com اینم از وبلاگ من اگه خوشت اومد نظر یادت نره مرسی که تا اخرش خوندی

<